2.7.10


حسب حال

حق دارید، می گویید از این وبلاگ نویسی قدیمی خبری نیست. راست می گویید. گرفتاریم به هزار درد نا علاج. اما بعد.
این روزها سرم به ترجمه گرم است: دارم ترجمه یک رمان نوجوانان را از یک نویسنده سرشناس انگلیسی به اتمام می رسانم. کتاب از سال 1376 با من بوده و گهگاه صفحاتی از آن را ترجمه کرده بودم. این بار به جد آن را دنبال کرده ام و قرار است تا پایان تیرماه تحویل ناشر بدهم.
شاید بتوان گفت من تمام توانم را در ترجمه این رمان ریخته ام. زبان رمان واقعا دشوار است و نویسنده پیر مرا درآورده با آن همه توصیفها، اشارات، استعارات و تمثیلات فراوانش. البته باید بگویم در ترجمه این اثر شور و حالی هم داشته ام، از اینکه گاه معادلها به گونه ای سحر آمیز آمده اند و ترکیب آنها در کنار هم بسیار زیبا شده. این اولین رمانی خواهد بود که بالاخره ترجمه اش را به اتمام می رسانم. دو ترجمه دیگری که در دست داشتم، هر دو منتشر شده اند، و هر دو پر از غلط اند.
داستان مربوط به کشف طلا در شهری در برزیل است و حوادثی که در آن شهر رخ می دهد. این رمان، همان طور که ناشر فارسی بدرستی به آن اذعان کرد، بسیار بالاتر از سطح نوجوانان است. به واقع خواندن این کتاب، راحت نیست.
(
اسمها را فعلا نمی گویم تا زمانی که قراردادها نهایی شوند، چه می شود کرد از این رسم بد زمانه، رسم بد مترجمان بد اخلاق.
راستی دو کتاب دیگر هم دارم که امیدوارم(!) تا آخر سال و یا به قطع در اوایل سال آتی منتشر شوند، اگر ناشرشان آدم حسابی از آب درآید. یکی درباره فلسفه است برای کودکان و دیگری کتابی است درباره اتحادیه اروپا. کتاب اول عجیب خواندنی است و کتاب دوم داستانی دارد که شاید روزی به وقتش بگویم.
و اما نکته آخر. مقاله ای را که با عنوان «رویکرد اجتماعی در تحقیق درباره ترجمه و تحقیق در ایران» در کنفرانس اردیبهشت سال جاری در بیرجند ارائه کردم، در مترجم بعدی بخوانید.
در ضمن اگر مایلید مقاله ای درست و حسابی درباره هانس کریستیان آندرسن هم بخوانید، به مقاله ای به ترجمه من در شماره آخر نگاه نو، مراجعه کنید. و البته یادداشتی از من درباره دکتر علی محمد حق شناس که در شماره اول دوره جدید نافه آمد.
قرارست بعد از این، دست از ترجمه بشویم و بچسبم به این پایان نامه ناتمام دکترا که پیرمن و ته جیب ام را مدتهاست درآورده
!

1 comments:

La.vida.en.un.segundo said...

sigues viviendo en tarragona?