کرم سیاه خاکهایی را که خورده بود، از دهانش بیرون ریخت. شب شده بود. تا فردا، تا خیس شدن دوباره خاک شش ساعت مانده بود. باید می خوابید. عصر جمعه بود. کرمهای دیگر داشتند توی هم وول می خوردند. کرم، راه سوراخش را گرفت. وقتی رسید، همه چیزش را ریخت کف سوراخ. تنش را کشید. روی سکوی سوراخ دراز کشید و به خاک روی سرش فکر کرد. تابستان شده بود. آدمها می آمدند و کنار باغچه روی صندلی ها می نشستند. پرنده ها می آمدند و خاک را نوک می زدند. کرم خاکی خوابیده بود. خواب دید. خواب دید پرنده دارند می خورندش. ترسید. از خواب بلند شد. فهمید خواب دیده است. دوباره خوابید. کرم خاکی از این خوابها هر شب می دید. خسته شده بود. می خواست فردا برود و از خاک بیرون برود و خودش را بیندازد جلوی دهان پرنده ها. می خواست واقعیت لخت را ببیند. واقعیتی که از زیر خاک و عصرهای ملال آور جمعه اش بهتر بود. کرم خاکی مرد و واقعیت شد. کرم خاکی حالا خوابهای بد نمی بیند.
23.4.11
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comments:
Wow. That was awesome.
Post a Comment