24.4.11

وقتی مک مورفی پایش را به مرکز بازپروری گذاشت سی و هشت سالش بود. با رئیس دست که داد رفت سراغ عکسی که نشان می داد رئیس، ماهی خیلی بزرگی گرفته است. رئیس نگاهی به پرونده مک مورفی کرد و گفت فکر می کنی واقعا چرا تو را اینجا فرستاده اند؟ مک مورفی گفت چون من خیلی دعوا می کنم و .... رئیس دوباره پرسید فکر می کنی تو واقعا مشکل روانی داری. مک مورفی گفت نه. رئیس پرسید اینجا تو پرونده ات نوشته چند مورد تجاوز به عنف هم داری. مک مورفی گفت یک موردش مال اون زنیکه است که پنجاه سالش بود و خودش را جای سی ساله ها جا زده بود. مک مورفی سی و هشت سالش بود. در آن لحظه مک مورفی عاقل ترین آدم آن عمارت بود.

مک مورفی وقتی نتوانست آن پرستار عجوزه، راشل را راضی کند که تلویزیون را روشن کند و بگذارد مسابقات بیس بال را تماشا کنند، روی نیمکت نشست و خودش بازی کرد، خودش تماشاگر شد و خودش داور شد و همه کاره شد. مک مورفی همه بخش را ریخت جلوی تلویزیون و همه را به وجد آورد. قیافه پرستار وقتی داشت مک مورفی را می دید، دیدن داشت. مک مورفی سی و هشت سالش بود و در آن لحظه عاقلترین آدم آن عمارت بود.

وقتی مک مورفی اتوبوس مرکز را دزدید و خل و چلها را برد به دریا و گذاشت واقعیت زندگی را روی آب تجربه کنند، وقتی روی عرشه با قلابها ور رفت و ماهی گرفت و بعد خل و چها را جلوی قایق ردیف کرد و قایق را به اسکله آورد، قیافه رئیس مرکز دیدنی بود. مورفی سی و هشت سالش بود، و در آن لحظه عاقلترین آدم شهر بود.

مک مورفی چه می خواست؟ مک مورفی چه مرگش بود؟ وقتی بهش شوک الکتریکی دادند، که آن وقتها تو آمریکا رسم بود که عده ای خل و چل روانشناس فکر می کردند ذهن آدمی را صاف می کند، جوانتر شد و کلی برای خودش داغ کرد، آنقدر که وقتی راشل احوالش را پرسید گفت آن قدر انرژی گرفته که اولین زنی که به سراغش بیاید حسابی به زحمت خواهد افتاد. مک مورفی سی و هشت سالش بود و در آن لحظه زنده ترین و پرانرژی ترین آدم بود.

خل و چلها خواب بودند که صدای مک مورفی از توی بلند گو بلند شد: «نوبت دارو». خل و چلها تا به حالا از این داروها نخورده بودند. مک مورفی سی و هشت سالش بود و خیّر ترین آدم دنیا بود. آمده بود شادیهایش را با بقیه تقسیم کند. بیلی را وقتی از توی اتاقی که با دختره خوابیده بود بیرون آورند، شد شاگرد مک مورفی. عاقل شده بود. نمی خواست تاسف بخورد. تازه فهمیده بود برای خودش آدمی است.

وقتی مک مورفی پنجره باز بخش را ول کرد و رفت روی سر بیلی که خود زنی کرده بود، مک مورفی سی و هشت سالش بود و آزاد ترین مرد دنیا بود. وقتی مک مورفی افتاد روی راشل و داشت خفه اش می کرد، مردترین مرد دنیا بود. حیف که آن سیاه از پشت زدش.

مک مورفی مرد، اما رئیس فرار کرد. رئیس همان مک مورفی بود. مک مورفی زنده است. مک مورفی سی و هشت سالش است. هنوز هم زنده است. اصلا هم برایش مهم نیست راشل و امثال راشل چی فکر می کنند.

0 comments: